خانه و تنشان شده تاریک و تنگ چونک ببردیم یکی دم ضیا
گرد که بادش برود چون شود افتد بر خاک سیه بی نوا
چون بجهند از حجب خواب خویش بازبمالند سبال جفا
اه چه فراموش گرند این گروه دانششان هیچ ندارد بقا
زود فراموش شود سوز شمع بر دل پروانه ز جهل و عما
بازبیاید به پر نیم سوز بازبسوزد چو دل ناسزا
نذر تو کن حکم تو کن حاکمی بر شب و بر روز و سحر ای خدا
253
چند نهان داری آن خنده را آن مه تابنده فرخنده را
بنده کند روی تو صد شاه را شاه کند خنده تو بنده را
خنده بیاموز گل سرخ را جلوه کن آن دولت پاینده را
بسته بدانست در آسمان تا بکشد چون تو گشاینده را
دیده قطار شترهای مست منتظرانند کشاننده را
زلف برافشان و در آن حلقه کش حلق دو صد حلقه رباینده را
روز وصالست و صنم حاضرست هیچ مپا مدت آینده را
عاشق زخمست دف سخت رو میل لبست آن نی نالنده را
بر رخ دف چند طپانچه بزن دم ده آن نای سگالنده را
ور به طمع ناله برآرد رباب خوش بگشا آن کف بخشنده را
عیب مکن گر غزل ابتر بماند نیست وفا خاطر پرنده را
254
باده ده آن یار قدح باره را یار ترش روی شکرپاره را
منگر آن سوی بدین سو گشا غمزه غمازه خون خواره را
دست تو می مالد بیچاره وار نه به کفش چاره بیچاره را
خیره و سرگشته و بی کار کن این خرد پیر همه کاره را
ای کرمت شاه هزاران کرم چشمه فرستی جگر خاره را
طفل دوروزه چو ز تو بو برد می کشد او سوی تو گهواره را
ترک کند دایه و صد شیر را ای بدل روغن کنجاره را
خوب کلیدی در بربسته را خوب کمندی دل آواره را
کار تو این باشد ای آفتاب نور فرستی مه و استاره را
منتظرش باش و چو مه نور گیر ترک کن این گنگل و نظاره را
رحمت تو مهره دهد مار را خانه دهد عقرب جراره را
یاد دهد کار فراموش را باد دهد خاطر سیاره را
هر بت سنگین ز دمش زنده شد تا چه دمست آن بت سحاره را
خامش کن گفت از این عالم است ترک کن این عالم غداره را
255
خیز صبوحی کن و درده صلا خیز که صبح آمد و وقت دعا
کوزه پر از می کن و در کاسه ریز خیز مزن خنبک و خم برگشا
دور بگردان و مرا ده نخست جان مرا تازه کن ای جان فزا
خیز که از هر طرفی بانگ چنگ در فلک انداخت ندا و صدا
تنتن تنتن شنو و تن مزن وقت تو خوش ای قمر خوش لقا
همراه من...
ما را در سایت همراه من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ehsan
بازدید: 110
تاريخ: پنجشنبه
2 خرداد
1392 ساعت: 11:52